Login

 

 

  mehdi.oloomi [at] gmail 

 
 
 
 
 
آرشیو موضوعی
 
 
Print  

 

 
Print  
  
از این اتفاق‌ها زیاد می‌افتد
 

از دیروز سعی می‌کنم ادای آدم‌های احساساتی را در نیاورم و به خودم می‌گویم حتما برای دیگران هم پیش می‌آید. حتما برای دیگران هم پیش آمده که یک روز صبح دور میدان پونک پیرزنی صداشان کند و ازشان بخواهد او را از خیابان رد کنند. پیرزنه، حتما هم موهای جوگندمی قشنگی داشته که از زیر روسریِ چروک‌خورده بیرون زده. حتما برای دیگران هم این طور بوده که پیرزن، دست‌شان را سفت چسبیده و تا از وحشیانگی عبور ماشین‌ها رد بشوند آن‌ها را به حق «امام زمون» و به حق «امیرالمومنین، لنگر آسمون و زمین» دعا کرده و هزار بار گفته الهی خیر ببینی. حتما همین طوری بوده. از این اتفاق‌ها زیاد می‌افتد. حتما برای دیگران هم همین جور بوده که پیرزن در همان چند ثانیه تعریف کرده که کیف پول‌ش را گم کرده بوده و دنبال اتوبوس‌های واحدی می‌گشته که او را ببرند میدان رسالت.
حتما دیگران هم وقتی آن پیرزن را از خیابان رد کرده‌اند، ایستاده‌اند و با لبخند گفته‌اند «خب مادرجان، من برم» و حتما پیرزنه هم با آن نگاهی که پیرزنانگی و تشکر از آن‌ها می‌پاشیده ایستاده و دستی را که در دست‌اش بوده و او را از خیابان رد کرده بُرده سمت لب‌ها و با شوقی عجیب آن دست را بوسیده. حتما برای دیگران هم همین جوری بوده که چیزی از رد آن بوسه راه افتاده و پخش شده زیر تمام پوست‌شان و تن آن‌ها را مور مور کرده.
نه، می‌دانم: حتما برای دیگران هم از این اتفاق‌ها زیاد می‌افتد.
.
پی‌نوشت: "داستانِ دست‌ها"ی من در جن و پری.

 

 

   
(نظر) (3) توسط مهدی علومی در Sunday, October 26, 2008 2:40 PM

 
دنیای قشنگِ نو
 

یک روز صبح که هنوز آفتاب نزده پیراهن و شلوار می‌پوشم می‌آیم دو زانو می‌نشینم کنارت تکان‌ات می‌دهم تا بیدار شوی. غلت می‌زنی و غرغری می‌کنی و من باز تکان‌ات می‌دهم و شاید هم اسم‌ات را صدا بزنم آرام، تا تو بالاخره لای چشم‌های اخم‌آلوده را وا کنی. بعد بدونِ این که چیزی بگویم لباس‌های‌ات را می‌گذارم جلوت و چای را که قبلا ریخته‌ام، با دو حبه قندِ ریز می‌دهم دست‌ات تا همان‌جا نشسته توی رختخواب سر بکشی. می‌پرسی چه کار می‌کنی. دست خواهم برد لای موهات و شاخی را که درست شده می‌خوابانم و لیوانِ خالی را می‌گیرم از دست‌ات و می‌روم کفش‌ام را می‌پوشم و همان‌جا ساکت كنار ِ در می‌مانم و نگاه‌ات می‌کنم تا بالاخره عصبانیت‌ات تسلیم ِ کنجکاوی بشود و بیایی و بزنیم بیرون از خانه.
بوی خیس ِ هوا را نشان‌ات می‌دهم و خانه‌ها و پنجره‌هایی را که انگار خودشان را به خاطر ِ سرمای سر ِ صبح، هم کشیده‌اند، مثل ِ فنچ‌هایی که خواب باشند. بعد، از راهی که تا حالا نرفته‌ایم از لا به لای پسکوچه‌های نیم‌تاریک می‌گردانم‌ات و می‌رسیم به محله‌ای که از پشتِ کاهگل‌های‌اش، شاخه‌های خرمالو و گردو بالا رفته‌اند و شاید بوی پشگل ِ گوسفند و صدای شرشر ِ آبی را هم بشود کنار ِ آن‌ها شنید. تو با آن صدای خواب‌گرفته‌ی دلبرانه‌ات می‌پرسی کجا داریم می‌رویم و من همان طور که دست‌ات را گرفته‌ام و چشم‌ام به آخر ِ کوچه است حواس‌ام هست که اخم کرده‌ای و می‌گویم فقط بیا.
 یک جا ردِ بوی وسوسه‌کننده‌ای را می‌گیریم تا برسیم به آن نانوایی بربری و دو تا داغ‌اش را می‌خریم و می‌رویم. یک کوچه را می‌پیچیم و تا ته‌اش می‌رویم که تمام می‌شود و بعد از آن تپه هست، از آن بالا می‌رویم و نوکِ تپه، پشت به شهر، رو به شمال می‌نشینیم و تو هنوز داری با غیظ به من نگاه می‌کنی. یکی از نان‌ها را می‌دهم دست‌ات و خودم از مالِ خودم لقمه لقمه می‌خورم و همزمان اشاره می‌کنم به جایی که دارد آفتاب می‌زند، اما تو حتا حواس‌ات به بلبلی هم که دارد آن دورتر می‌خواند نیست.
 نان که تمام می‌شود همان تپه را از آن طرفِ دیگر پایین می‌رویم و از لای بوته‌ها و قلوه‌سنگ‌ها رد می‌شویم و تو قدم‌هات را کمی کند می‌کنی و می‌پرسی کجا داریم می‌رویم و من دست‌ات را می‌کشم به سمتِ برکه که کمی آن طرف‌تر است و می‌گویم کار نداشته باش.
کم کم از کناره‌ی یال‌های کوه‌ها به رودخانه‌ای می‌رسیم و من خرچنگ‌ها و تمشک‌ها را نشان‌ات می‌دهم و تو حالا دیگر کمی باز تر شده‌ای و همان طور بی این که بایستی دست دراز می‌کنی و برگی را از درخچه‌های پونه می‌کنی و بو می‌کنی و می‌اندازی یا که سنگی را با پا توی آب پرت می‌کنی. یک جا شاید روی تخته‌سنگی کنار ِ رودخانه بنشانم‌ات و به خنکی ِ‌ آبی اشاره کنم که دارد روی شن‌ها می‌دود و پاها را در آن فرو می‌بریم. یک خرگوش از آن طرفِ رود رد می‌شود و تو به تناوب به خرگوش و بعد به من نگاه می‌کنی با بُهت، می‌گویم اسم‌اش را بگذاریم پیامبر ِ مطرود، و پا می‌شوم می‌گویم بیا.
آفتاب بالا آمده اما صخره‌های دو طرفِ رودخانه هم کم کم قد کشیده‌اند و پیچ و تابِ رودخانه بیشتر شده است و درخت‌ها بلندتر شده‌اند. جایی زیر درختِ توت می‌ایستم دست‌ات را ول می‌کنم و زانو می‌زنم روی زمین، پای یک تخته‌سنگ را می‌کَنم و خاک‌ها را با دست کنار می‌ریزم و تو آنجا که ایستاده‌ای از بالا می‌پرسی چه کار می‌کنی. گودال را می‌کنم و می‌کنم تا برسم به آن کوزه، و سنگِ روی آن را بر می‌دارم و کوزه را در می‌آورم می‌گیرم دست‌ام. همان طور که چشم‌هام به تو باشد کوزه را دو دستی می‌برم سمتِ دهان‌ام و جرعه جرعه از آن می‌خورم. بعد، کوزه را می‌گیرم جلو ِ تو و تو تردید می‌کنی اول، ولی بعد همان‌طور که چشم به من دوخته‌ای کوزه را به لب‌ات می‌بری و من از توی چشم‌هات سوزش و تلخی ِ جرعه‌هایی را تماشا می‌کنم که از گلو پایین می‌روند و توی صورت‌ات، رنگ‌هایی را می‌بینم که نو به نو می‌شوند. اسم‌اش را می‌گذاریم بهشتِ ذوب‌شده و من باز دست‌ات را می‌گیرم و با قدم‌های‌مان که حالا سبک‌تر شده از لابه‌لای سنگ‌ها و گزنه‌ها و صدای آب می‌رویم. می‌پرسی کجا و می‌گویم بیا فقط.
بعد، صخره‌های کناره‌ی رودخانه کم‌کم از بالا سر به شانه‌ی هم می‌گذارند و دالانی یا که غاری درست می‌شود و اسم‌اش را می‌گذاریم دروازه‌ی سرزمین ِ نو، و از میانه‌ی آن می‌رویم تا برسیم به آنجا که نوری از بالا می‌تابد. شاید از دیواره‌ی دالان بالا برویم و تو چند باری سر بخوری و من که پایین‌تر از توام، دست‌ام را زیر باسن‌ات و پاهای‌ات بگیرم تا نیفتی و تو چند بار داد بکشی کجا داریم می‌رویم و من همان طور که دنبالِ جاپایی بین ِ عطر گل‌هایِ کوهی و خزه‌بستگی ِ سنگ‌ها می‌گردم می‌گویم کار نداشته باش، برو. هنوز که به بالای صخره‌ها نرسیده باشیم حواس‌ام هست که جلو بزنم و اول خودم بالا بروم و بعد دست‌ات را بگیرم که تو هم بیایی.
می‌ایستیم، نگاه می‌کنیم به دشت پُرعلفی که جلو ماست، نگاه می‌کنیم به بکارتِ سرزمین ِ بی پست و بلندی که از هیچ طرف انگار انتهایی ندارد. اسمی برای‌اش نداریم. از روبه‌رو باد می‌آید و باد می‌آید و من نگاه می‌کنم‌ات، که خیره و مسحور نگاه می‌کنی. به خنکی ِ بی‌ابر ِ آسمان اشاره می‌کنم و به زرد و قرمز ِ گل‌های ریزی که زیر پای ما و کنار ِ آب‌باریکه‌های کفِ دشت، سبز شده‌اند. چند دقیقه که گذشت، می‌دوم جلو و چند قدم آن طرف‌تر وامی‌ایستم و برمی‌گردم طرفِ تو، تا بالاخره به من نگاه کنی و اول آرام، بعد تند و تندتر بدوی دنبال ‌من و من هی برمی‌گردم و نگاه می‌کنم به موها و لباس‌ات که باد می‌خورد و باد می‌خورد.
می‌دویم تا برسیم به آنجا که دشت بی‌هیچ مقدمه‌ای تمام می‌شود و با یک دیوار ِ بلند، ناگهان مثل ِ یک دلهره پایین می‌رود. لبه‌ی این عمیق‌ترین دره می‌ایستانم‌ات تا نگاه کنیم به آن جهان ِ هزارها فرسنگ پایین‌تر از ما، که شاید جنگلی در هم رفته و فراموش‌شده باشد. آبِ دهان‌مان را قورت می‌دهیم و اسم‌اش را می‌گذاریم دره‌ی هراس.
بعد آرام آرام عقب می‌رویم و من برمی‌گردم و می‌گویم آنجا را نگاه کن. کلبه‌ای هست آفتاب‌خورده و فرتوت، از پوشال و چوب و سنگ،‌ که مثل ِ پیرزن‌هایی که صبح تا شب روی پله جلو ِ خانه می‌نشینند، پر است از یک آرامش ِ گنگ، سالخورده، دست‌نیافتنی. اسم‌اش را می‌گذاریم کلبه‌ی دنیاهای گمشده. بعد شاید برویم توی کلبه و به فکر چیزی برای خوردن باشیم، شاید هم کمی بخوابیم، تا عصر، یا حتا تا روز بعد، که من آفتاب‌نزده بیدار شوم و بیایم کنارت زانو بزنم و اسم‌ات را صدا کنم.

   
(نظر) (3) توسط مهدی علومی در Friday, October 03, 2008 11:59 AM

 
تاریخ یک دنیای فراموش‌شده
 

یک بار که در کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه، از خواندن کتاب‌های درسی خسته شده بودم به سراغ قفسه‌های مختلف رفتم و از سر بی‌خیالی مشغول خواندم کتابی شدم، که بعدها دیگر هیچ وقت نتوانستم دوباره آن کتاب را پیدا کنم و بسیار از این بابت افسوس می‌خورم.
کتاب، درباره‌ی موجودات فراموش‌شده‌ی عجیبی بود که زمانی در روی زمین زندگی می‌کردند – متاسفانه اسم آن‌ها را فراموش کرده‌ام. این موجودات (که برای راحتی، آن‌ها را موجوداتِ فراموش یا "فراموش‌ها" می‌نامم) به هوشمندی و زیرکی انسان‌ها نبودند، اما در نوع خود بسیار پیشرفت کرده بودند. آن‌ها رفتار روانی و اجتماعی بسیار پیچیده‌ای از خود نشان می‌داده‌اند و حتا در مقوله‌هایی مانند شهرنشینی، فناوری، هنر و سیاست حرف‌هایی برای گفتن داشتند – که این پیشرفت‌ها برای آن زمان بسیار نامحتمل و توجیه‌ناپذیر است.
یکی از مسایل عجیب و حل‌نشده‌ای که در تاریخ ِ "فراموش‌ها" ثبت شده این است که با این که آن‌ها دارای سطح خاصی از شعور و مهارت بوده‌اند، محیط زندگی ِ بسیار سخت و طاقت‌فرسایی برای خود ساخته بودند. شهرک‌های زندگی آن‌ها شامل مکعب‌مستطیل‌های ریز و درشتی بوده است که بدون هیچ نظم و منطقی کنار هم ساخته و چیده شده بوده‌اند و بین این شبه‌خانه‌های چشم‌آزار، دالان‌های پیچ در پیچی وجود داشته که معبر ارتباطی فراموش‌ها محسوب می‌شده است.
فراموش‌ها با نوعی وسیله‌ی نقلیه‌ی عجیب (که تنها یک نقاشی طرح‌وار از آن در کتاب موجود بود) در میان این دالان‌ها به‌سختی و زحمت فراوان حرکت می‌کرده‌اند. برخی از صاحب‌نظران بر این عقیده‌اند که فراموش‌ها بازمانده‌ی نسل بسیار هوشمندی بوده‌اند که این نسل فراهوشمند، در اثر حادثه‌ای عجیب و نامعلوم از بین رفته‌اند و نسل تازه (یعنی فراموش‌ها) با رجوع به ضمیر ناخودآگاهِ جمعی خود، به تقلید احمقانه‌ای از آن‌ها پرداخته‌اند. برخی هم معتقدند که یک گونه‌ی مافوق بشری که در سیاره‌ی مریخ زندگی می‌کرده است، دانش و اطلاعات خود را در برهه‌ای از زمان در سطحی محدود به فراموش‌ها انتقال داده است.
علاوه بر این‌ها، فراموش‌ها برای سر و سامان دادن به امور روزمره، سازوکارهایی بین خود به‌وجود آورده بودند که چیزی شبیه قانون‌های امروزین ماست. اما نکته‌ی باورنکردنی و مضحک این که، این قوانین به‌جای این که موجباتِ آسایش و رفاه آن موجودات را فراهم کند، زحمت‌های زیادی برای آن‌ها به همراه داشته است و عجیب‌تر این که هیچ‌گاه به فکر تغییر یا کنار نهادن آن‌ها نبوده‌اند؛ گویی که نیرویی فراطبیعی آن‌ها را وادار به پیروی از این قوانین می‌کرده است.
در کل به‌نظر می‌رسد که فراموش‌ها در تمام جنبه‌های زندگی از الگویی که برای ما در هاله‌ای از ابهام است پیروی می‌کرده‌اند. برای مثال، با این که جنسیت آن طور که برای مطرح است برای آن‌ها مطرح نبوده، اما به‌دلایلی ناشناخته خود را به دو گروه تقسیم کرده بوده‌اند که یک گروه وظیفه‌ی انجام کارهای لطیف یا روزمره، و یک گروه وظیفه‌ی انجام کارهای "سخت" یا "ویژه" را برعهده داشته‌اند. کارهای سخت شامل مسایلی همچون شکار گوزن، رانندگی، شرکت در جنگ‌های قبیله‌ای و تعمیر لوازم خانه، و کارهای ویژه شامل مسایلی همچون تصمیم‌گیری‌های قبیله‌ای، معامله‌های پایاپای، انجام امور بانکی و تماشای اخبار و مسابقات ورزشی از تلویزیون بوده است. گروه سخت و ویژه کم‌کم به گروه برتر تبدیل شده بوده‌اند.
تاریخ زندگی فراموش‌ها سرشار از تناقض‌ها و تضادهای حل‌نشده است؛ نکته‌ی بسیار شگفت‌انگیزی که در مورد فراموش‌ها شخصا برای من میهج بود (و همه‌ی این‌ها را گفتم که به اینجا برسم) این است که رفتار شخصی و اجتماعی آن‌ها تابعی از آب‌وهوای فصلی بوده است و نکته‌ی خنده‌دار این که برپایه‌ی تحقیقات، آن‌ها خودشان به این جنبه از رفتارشان آگاه نبوده‌اند. برای مثال، تحقیقات مورخان نشان داده است که فراموش‌ها در ابتدای پاییز به دلایل مرموزی دچار نوعی انفعال شخصیتی و سستی ِ روانی می‌شده‌اند (که این حالت امروزه به سندرم دپرشن ِ فراموش‌ها* معروف است). در روزهای پیش از پاییز و در هفته‌ی اول آن، فراموش‌ها حوصله‌ی انجام بسیار از کارها را از دست می‌داده‌اند و شهرک‌های آن‌ها در نوعی بی‌نظمی سیال و بیمارگونه فرو می‌رفته است. بر اساس شواهدی که موجود است، بسیاری از فراموش‌ها در این اوقات راهی ِ معابری می‌شده‌اند که در آن‌ها درخت‌های منقرض‌شده‌ای به نام نوستالوژا وجود داشته است و ساعت‌ها (بیشتر در هنگام غروب) بی‌هدف در زیر این درخت‌ها قدم می‌زده‌اند...
فراموش‌ها و سرزمینی که در آن زندگی می‌کرده‌اند به‌طور ناگهانی و به دلایل کاملا نامعلوم نابود شده‌اند.
آنچه که امروز از فراموش‌ها به‌جای مانده، تنها حدس‌ها و گمانه‌‌هایی است که از زمان‌های دور دهان به دهان گشته است و به همین خاطر، اعتبار بسیاری از مطالبی که در بالا گفته شد محل سوال است.
امیدوارم روزی آن کتاب دوباره به دست‌ام برسد.

* Forgottens' Depression Syndrome

 

   
(نظر) (0) توسط مهدی علومی در Wednesday, September 24, 2008 1:13 PM

 
فاجعه‌ی خوشحال
 

گوشی را که گذاشتم هنوز عضله‌های صورت‌ام درد می‌کرد.
با این که زنگ زده بودم به دکتر و می‌شد امیدوار بود تا سه چهار ساعت دیگر این کابوس، این فاجعه تمام شود، اما از سر گذراندن همین ساعت‌ها به وحشت‌ام می‌انداخت. می‌توانم اسم‌اش را بگذارم کابوس خنده‌دار، یا فاجعه‌ی خوشحال، که از یک هفته پیش شروع شده بود و نظم اموراتِ زندگی‌ام را به هم ریخته بود. دعوا با میوه‌فروش سر کوچه، اخراج از کلاس دانشگاه، دست به یقه شدن با یک عابر محترم و خاطرخواهِ من شدن ِ یک راننده تاکسی، کمترین اتفاقاتی بود که در این مدت افتاده بود.
برای این که مشکلات احتمالی به حداقل ممکن برسد یک تاکسی تلفنی خبر کردم که مجبور نشوم با آدم‌های زیادی رو در رو باشم، اما باز هم مجبور شدم نگاه‌های زیرچشمی‌ای را که راننده گهگاه و با حالتی مشکوک و متعجب به من می‌انداخت تحمل کنم.
امیدوار بودم دکتری با این سابقه، دارای بورد تخصصی فلان از فلان‌جا، با مطبی به این آراستگی در بهترین نقطه‌ی شهر و با منشی ِ به این خوشگلی، با کِیس‌هایی مثل من زیاد برخورد کرده باشد و همین دلخوش‌ام می‌کرد که زیاد به زحمت نمی‌افتم و دست و پای خودم را گم نخواهم کرد. اما خب، اوضاع به آن خوبی‌ها هم که فکر می‌کردم پیش نرفت.
مشکل دقیقا از خانم منشی شروع شد. وقتی که با حالتی بشاش و پذیرا و با کمال ِ "اکرام ارباب‌رجوع" و "حق همیشه با مشتری‌ست" گفت خیلی خوش آمدید بفرمایید، خودم در جا دل‌ام برای‌اش سوخت. کمی مکث کردم (که مثل آرامش قبل از توفان بود و بوی توطئه می‌داد) و بعد، قبل از آن که بگویم سلام، آن لبخند کشدار لعنتی خودش را چپاند توی صورت‌ام. گفتم سلام، در حالی که داشتم با تمام صورت به منشیه می‌خندیدم. حتا وقتی که یک علامت سوال به خوشگلی خودش توی چشم‌های‌اش دوید، خنده‌ام بیشتر شد جوری که یک صدای احقانه‌ی خوشحال از دهن‌ام در رفت و شانه‌ام تکان کوچکی خورد، و همچنان داشتم نگاه‌اش می‌کردم. طفلی سرفه‌ای کرد و کمی دست و پای‌اش را جمع کرد و با اندکی "بله آقا؟" و "این دیگه کیه!" گفت دفترچه را بگذارید و منتظر باشید.
توی اتاق انتظار، غیر از من فقط یک پسر نوجوان بود که با اخم و جدیت خیره شده بود به خانمی که روی دیوار روبه‌رو، توی یک قاب، انگشت اجازه‌اش را گذاشته بود روی لب‌اش و کلاه سفیدی سرش بود. نوک همه‌ی انگشت‌های پسر باندپیچی شده بود و هی هر از گاهی یک انگشت‌اش را سمت دهان می‌برد که همین که نوک بانداژ به لب‌اش می‌رسید بلافاصله با حرکتی عصبی دست‌اش را پایین می‌انداخت و بیشتر از قبل اخم می‌کرد. خوشبختانه رابطه‌ی مرموزی که بین پسر و انگشتان‌اش و آن خانم ِ دعوت-‌کننده‌-به-‌سکوت بود، مانع از آن می‌شد که حواس پسرک به من باشد.
دکتر، عاقله مردی بود حدودا چهل و پنج ساله که مطب‌اش مثل مطب همه‌ی دکترها (البته غیر از دندان‌پزشک‌ها) به آدم آرامش می‌داد. لم داده بود روی یک صندلی چرخان، پشت یک میز چوبی بزرگ که روی‌اش پر بود از کاغذهای پراکنده‌ی کوچک، یک دستگاه فشار خون، یک جعبه‌ی دستمال کاغذی، یک قوطی پر از چوب بستنی، یکی دو کتاب قطور و یک دستگاه کوچک عجیب که می‌توانست یک تفنگِ آب‌پاش یا یک چراغ قوه باشد.
دکتر، یک دست‌اش را جلو سینه‌اش به لبه‌ی میز تکیه داده بود و دست دیگرش، خودکار به دست، آماده‌ی نوشتن اعترافات آدم بود. موهایی جوگندمی و لبخند ملایمی داشت که به‌همراه عینک قطورش به آدم دلگرمی می‌داد. بدون این که کلمه‌ای رد و بدل شود با سر اشاره‌ای کرد که معنی‌ش این بود که "خیلی خوش آمدی عزیزم، بفرما روی این صندلی بنشین باباجان" و من هم سری تکان دادم که یعنی "علیک سلام دکتر جان، خیلی متشکرم" و بعد که با ته‌مانده‌ی لبخندی که از اتاق انتظار با من آمده بود به دکتر نگاه کردم، دوباره سری تکان داد که یعنی "خب، این گوی و این میدان".
شروع کردم به حرف زدن، در حالی که سعی می‌کردم هر جا که احساس می‌کنم دارم تمرکزم را از دست می‌دهم، به‌جای چشم‌های دکتر، به چیزی روی میز نگاه کنم.
"از یک هفته پیش شروع شد، همین جوری الکی و بدون این که دلیل قابل توجیهی داشته باشد. اول‌ها فکر کردم یک جور تیک عصبی یا یک حمله‌ی خوشحالی است که می‌آید و می‌رود. این طوری بود که با هر کس که می‌خواستم حرف بزنم خنده‌ام می‌گرفت. یعنی انگار که یک چیز خنده‌دار، مخفیانه، و تا حدی شرم‌آور بین من و طرف مقابل‌ام بود که هر دوتا از آن با خبر بودیم، اما نمی‌شد آن را به زبان آورد و بدتر از آن، مانع از این می‌شد که آدم حرف‌اش را بزند. انگار با هر کلمه‌ای که می‌گویی، همین الان است که ماجرا لو برود و هرکدام بیفتیم یک گوشه‌ای و قاه‌قاه، آن قدر بخندیم تا ضعف کنیم. راست‌اش آقای دکتر، در مورد خودم این مورد هم پیش آمد، یعنی داشتم سر ِ کلاس از استادم ایرادی می‌گرفتم و نیش‌ام همین‌طور بازتر و بازتر می‌شد (و آدم در این جور موارد انتظار دارد - یا دل‌اش می‌خواهد - که طرف مقابل هم شریک راز باشد و با خنده‌ای مهار شده، با تو همدلی کند و فشار قضیه را کم کند) ولی استادم لحظه به لحظه تُرش‌تر و درهم‌کشیده‌تر می‌شد تا این که آخرش قبل از این که حرف‌ام تمام شود با داد و بیداد بیرون‌ام کرد. کیف‌ام را که پشت سرم پرت کرد بیرون، هنوز خم شده بودم روی زمین و داشتم قاه‌قاه می‌خندیدم."
کمی سکوت کردم و در حالی که عضله‌های دو طرف لُپ‌ام را که از فرط کشیدگی درد گرفته بود با انگشت شست و سبابه می‌مالیدم با احتیاط نگاهی به دکتر کردم: کمی روی میز خم شده بود و با سر ِ کج و صورتی سرد و بدون حالت داشت به من گوش می‌داد، همان طور که احتمالا باستر کیتون به صدای گوینده‌ی راز بقا گوش می‌کند.
"چند تا ماجرای دیگر هم پیش آمد آقای دکتر..."
کمی روی صندلی جابه‌جا شدم تا خنده‌ام فروکش کند.
"آخرین بار، سوار یک تاکسی شده بودم. من تنها عقب تاکسی نشسته بودم و از راننده، گوشه‌ی بیرون زده‌ی سبیل‌اش را می‌دیدم و گهگاه چشم‌های‌اش را از توی آینه."
کمی سکوت کردم تا اوج گرفتن ِ خوشحالی ِ بی‌دلیل‌ام باعث خنده‌ی صداداری نشود.
"راننده خودش سر صحبت را باز کرد، یادم نیست درباره‌ی چی. حرف می‌زد و من هم برای خالی نبودن عریضه جوابی می‌دادم اما دهن‌ام از من پیروی نمی‌کرد و همین طور واسه‌ی خودش می‌خندید. جوری شد که آخرش آقای دکتر، از توی آینه دیدم حالت چشم‌های راننده عوض شده و همچین ملایم‌تر و نازتر حرف می‌زند..."
کفِ دو تا دست‌ام را گذاشتم روی میز و قاه‌قاه شروع کردم به خندیدن. با دستمالی که دکتر به‌م داده بود اشک‌هام را پاک کردم و ادامه دادم.
"بعدش... صحبت راننده‌هه - که همه‌ش به‌م می‌گفت مهندس - چرخید به این که من چه آدم زنده‌دلی‌ام و این که خودش یک ویلای خالی تو شمال دارد و از زن‌اش طلاق گرفته..."
دست‌ام را به‌موقع به لبه‌ی میز گرفتم تا از شدت تکانه‌های خنده روی زمین نیفتم. به زور و زحمت که خودم را روی صندلی جمع کردم دیدم لای ابروهای گره‌خورده‌ی دکتر چند قطره عرق جمع شده و دارد تهِ خودکارش را آرام آرام روی میز می‌کوبد. دست‌ام را به دل‌ام گرفته بودم و شکم‌ام را که درد گرفته بود می‌مالیدم. فضا طوری بود که به نظر می‌رسید همین قدر توضیحات بس است. دکتر چند ثانیه به دقت به چشم‌های من خیره شد، مثل وقتی که آدم می‌خواهد یک چهره‌ی آشنا را توی یک عکس دسته‌جمعی ِ قدیمی پیدا کند، انگار که جدیتِ توی نگاه‌اش علاج مشکل من بود، شاید هم می‌خواست چیزی را حالی‌م کند که من نفهمیدم.
دوباره که شروع کردم به حرف زدن، دکتر خم شده بود روی دفترچه‌ی بیمه و داشت تند و تند چیزی می‌نوشت. در حالی که لبخندِ پت و پهن روی صورت‌ام را بیشتر از صدای خودم حس می‌کردم پرسیدم "آقای دکتر من الان باید..." دکتر همان طور که سرش پایین بود با حالتی دست‌پاچه پرید وسط حرف‌ام.
"یک قرص نوشتم که تا دو هفته روزی یکی می‌خوری".
خندیدم: "یعنی این‌ها را بخورم همه‌چی حل است دیگر؟" و دوباره پــِلِقی خندیدم. دکتر یک لحظه دست از نوشتن برداشت و همان نگاهِ به-‌خیال-‌خودش-‌درمان‌گر را به من انداخت و باز مشغول کارش شد.
"نخیر جان‌ام. این‌ها مال اعصاب‌ات است. دو تا قرص دیگر هم هست که برای درد عضله‌های صورت و شکم‌ات خوب است."
مُهرش را طوری روی دفترچه زد که انگار چکش ِ اعلام ِ اتمام ِ جلسه‌ی دادگاه است.
پشتِ سرم تا دم در آمد. "اگر تا دو هفته‌ی دیگر همین شکلی بودی..." (سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد) "... حتما در اولین فرصت به یک مرکز مشاوره‌ی شخصیت سر بزن." و تقریبا با دست هل‌ام داد بیرون.
خانم منشی پشت روزنامه‌ی بزرگی - که ظاهرا مشغول خواندن‌اش بود - سنگر گرفته بود و صورت‌اش و آن علامت سوال خوشگل مخفی شده بودند. پسر نوجوان دست‌ها را روی پا گذاشته بود و همچنان با اخم به عکس روبه‌رو خیره بود. به‌گمان‌ام در مدتی که توی مطب بودم خصومت‌شان بیشتر شده بود.
محل دوستانه‌ای برای ماندن نبود. بیرونِ در مطب، کاغذ مچاله‌شده‌ای را از جیب‌ام در آوردم و به آدرسی که دوست‌ام داده بود نگاه کردم. باید راه زیادی را می‌رفتم، و حتما دوباره با تاکسی تلفنی؛ اما ناراحتی من این نبود. نگرانِ این بودم که آیا یک پیرمردِ دعانویس می‌تواند در مقابل شلیک‌های خنده‌ی من مقاومت کند یا نه...

   
(نظر) (2) توسط مهدی علومی در Saturday, September 20, 2008 8:57 AM

 
خودفریبی
 

"می‌دانم. می‌دانم که دیگر هرگز به چیزی یا کسی برنخواهم خورد که انفعالی را در من برانگیزد. می‌دانی، بنای دوست داشتن کسی را گذاشتن، کار بزرگی‌ست. باید نیرو، کنجکاوی، نابینایی داشت... حتا لحظه‌ای هست، درست در آغاز، که باید از روی مغاکی پرید: اگر کسی به‌اش فکر کند این کار را نخواهد کرد. می‌دانم که من دیگر هیچ‌وقت نخواهم پرید."
"چرا؟"
نگاهی تمسخرآمیز به‌ام می‌اندازد و جواب نمی‌دهد.
[تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه‌ی امیرجلال‌الدین اعلم]
.
پ.ن: چقدر از آدم‌ها به این "نابینایی" فکر می‌کنند و ازش آگاه‌اند؟

   
(نظر) (0) توسط مهدی علومی در Friday, September 05, 2008 4:09 PM

 
تو تغییر می‌کنی
 

در فیزیک کوانتومی گفته می‌شود که جهان، مستقل از کسی که آن را مشاهده می‌کند نیست؛ عمل مشاهده، جهان را تغییر می‌دهد و چیزی که می‌بینیم همان چیزی نیست که قرار بوده ببینیم یا می‌خواسته‌ایم ببینیم. بودن ِ ما و مشاهده‌گری ِ ما سازوکارهایی ایجاد می‌کند که باعث ایجاد دخل و تصرف‌هایی در جهان می‌شود.
در جهان دوستی هم برقراری رابطه، آدم‌ها را تغییر می‌دهد. جهانی که یک رابطه‌ی دونفره آن را شکل می‌دهد، جهانی پر فراز و نشیب است که در آن، دو نفر مرتبا بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند و از هم تاثیر می‌گیرند. هر چه این رابطه پرشورتر یا طولانی‌تر باشد، چرخش و تغییر چهره‌ی آدم‌ها سریع‌تر و آشکارتر نمایان می‌شود. تو و من، دیگر همان دو نفری نیستیم که در آغاز می‌خواستیم با هم باشیم: دوستی ِ ما، خواسته‌های ما را و ظرفیتِ ما را دگرگون کرده است. چیزهایی در ما ارضا شده است و تشنگی‌های تازه‌ای پدید آمده است؛ و خطر همین‌جاست: اگر چشم ِ ما به‌روی این تغییرهای خود و دیگری باز ِ باز نباشد، و اگر خود را با این جریان خودسر و مهارنشدنی هماهنگ و سازگار نکنیم، دیر یا زود رابطه‌ی ما از هم می‌پاشد. پافشاری بر آنچه که می‌خواستیم، پافشاری بر شخصیتِ پیشین ِ طرف مقابل، و پافشاری بر حفظ هر چیز، نزدیک‌تر شدن به دره‌ی جدایی‌ست. دعواها، خیانت‌ها، خستگی‌ها، چشم‌داشت‌ها و نارضایتی‌ها عمدتا در همین‌جا پیدا می‌شود.

   
(نظر) (2) توسط مهدی علومی در Sunday, August 31, 2008 9:05 PM

 
زودها و نزدیک‌ها
 

زندگی را مه گرفته‌ست.
مهی که نمی‌گذارد آدم چیزی بیشتر از نزدیک‌ها و زودها را ببیند، مهی از دغدغه‌های کوچک، از اتفاقات روزمره، از تجربه‌های کم‌اهمیت، از درگیری‌های عاطفی. مهی که بین آن چیزی که آدم هست، و آن چیزی که می‌خواهد باشد فاصله می‌گذارد.

   
(نظر) (0) توسط مهدی علومی در Saturday, July 26, 2008 5:08 PM

 
پیمانه
 

هیچ آدمی آن‌قدرها کوچک نیست که تنهایی‌های‌اش فقط با یک نفر پر بشود.

   
(نظر) (1) توسط مهدی علومی در Sunday, July 13, 2008 10:01 PM

 
یادداشت اول
 

یک
این وبلاگ برای من هنوز یک توده‌ی بی‌شکل است، موجود آمورف یا یک خمیربازی که نمی‌دانم چه‌کارش کنم. قبلا دل‌ام می‌خواست تکه‌های کوتاه و خواندنی درباره‌ی فلسفه و مخصوصا فلسفه‌ی علم (که رشته‌ی تحصیلی الان‌ام است) یا فیزیک (که رشته‌ی دوره‌ی کارشناسی‌م بود) اینجا بگذارم، اما مطمئن نیستم وقت کنم. این روزها زندگی این قدر وقت آدم‌ها را می‌گیرد که فرصتی برای کار دیگر نمی‌ماند. چیزهایی هم حتما درباره‌ی یا درمایه‌ی احوالات شخصی، ادبیات، و آدم‌ها می‌نویسم. ولی نمی‌دانم چه. هنوز نمی‌دانم نوشته‌هام درون‌گویی باشد یا موضوعی و جهت‌دار...

دو
نوشتن یک راه برای فراموش کردن است.

 

   
(نظر) (7) توسط مهدی علومی در Tuesday, May 06, 2008 1:07 PM

 
 
.:: Powered By Soofar-dp ::.